مرگ احساس

1.

تلاشی که پایان نداشت…

سکوت و صبر…زمان  گذشت و هیچ چیز اثر نکرد..

برجای ماند چندین خاطرات تلخ..

میگذرد زمان و این زمان همه چیز را میگیرد…

آخرین فرصت برای شاد بودن…

دیگر نمیتوان زندگی کرد…تصمیم برای دور بودن..

هیچ چیز مقصر نیست…اما فاصله دیگر نمیگذارد…

تصویرهایی نو شکل بگیرد…

باز هم زمان..این قاتل بی رحم…

رقم میزند..

مرگ احساس را…

*************************
2.
انتظار؟
همه چیز را خود رقم میزنیم..بر این داستان طولانی خود گره می اندازیم..
گاهی سرما ..گاهی نبودن فصلی خوش…در جاده های تنهایی چه کسی خلاف جهت حرکت کرد؟…
دریا کجا بود و بیابان کجا؟..
غرق شدن در باتلاق …ترس از پرواز کردن….
طعمه ی انسان ها شدن…تصمیم ماست…
 بازهم زمان..
این موجود خیال انگیز همه چیز را میگیرد..ما را در ویرانه های خیالاتمان تنها میگذارد..
اولین باید بود..برای خود..برای هم…
جنگیدن…
 یکبار فرصت هست برای زیستن…
آنگاه که پایان می رسد…حسرت هایی که برجای می ماند..
با مرگ احساس من..قصه هایی که به سر می رسد…
*****************************
آنکس که فاصله می اندازد احساس را میکشد..خاطره ها باقی می مانند و حسرت ها…

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد