من معمولا ( حدود 99% ) از مترو برای رفتن به دانشگاه استفاده میکنم . چند ماه پیش توی سالن مترو تابلو هایی با عنوان ” جلال ال احمد بزودی در مترو” و یا ” پروین اعتصامی در مترو ” رو دیدم . کنجکاو شدم ببینم ماجرا چیه . از قبل شنیده بودم که قراره تو مترو یه کارایی برای کتاب خوندن بکنن ( البته بصورت رایگان ) ولی خب نمیدونستم چجوری .

بعد از یه مدت دیدم دستگاهی توی راهرو مترو نصب شده بنام ” فیدی باکس ” که برای اپلیکیشن فیدیبو هست. اپلیکیشنو قبلا داشتم و طبق راهنمای دستگاه پیش رفتم و متوجه شدم که به من یک ساعت وقت داده تا کتاب هایی که تو این نرم افزار هست رو بطور رایگان مطالعه کنم .

به مطالعه توی موبایل عادت نداشتم ولی کتابخوان این نرم افزار نوشته هارو درشت و تو سایز استاندارد نشون میداد و منم خیلی زود به این وضعیت عادت کردم.نرم افزار چند کتاب پرطرفدار مترو رو بم پیشنهاد داد که یکی از اون ها کتاب معروف ” ملت عشق ” بود. منکه اصلا نمیدونستم این کتاب چی هست  اصلا، شروع کردم به خوندن.

من  کلا تو عمرم دو تا رمان خوندم که دوتاشونم نصفه ول کردم ! یکیش رمان یاسمین و اون یکی هم رمان سمفونی مردگان . خودمم نمیدونم چرا ولی فککنم برام خسته کننده بودن . به همین خاطر ترسیدم از شروع کردن این رمان ، یعنی ملت عشق. بهرحال گفتم شروع کنم، شاید بخاطر انگیزه ای که برای مطالعه تو گوشی دارم و 36 دقیقه ای که تو مترو هستم و وقتم هدر نره تمومش میکنم. البته همین طور هم شد و من کتابو همین امروز بعد از گذشت حدودا 2 ماه تموم کردم. علت اینکه انقدر طول کشید اینه که خب حدودا یه ماه این وسط من دانشگاه نرفتم ! تعطیلات عید بود !

با شروع کتاب ملت عشق متوجه شدم که این رمان درباره ی داستان شمس و مولاناست و البته یه داستان موازی با این داستان که نویسنده هم یک طوری به داستان شمس و مولانا ارتباطش میده. دور از اینکه نمیدونم همه چیزی که درباره ی شمس و مولانا توی این کتاب اومده درسته یا نه ، من صرفا خواستم به دید یه کتاب جهت سرگرمی و اینکه ببینم  “دیدگاه” نویسنده به ماجرا چیه  کتابو بخونم.

درکل کتاب جذابی بود ولی خیلی بمن نچسبید واین بخاطر اینه که من واقعا توی پسندیدن چیزی سخت گیرم . و خیلی کم پیش میاد از دیدن یه فیلم یا خوندن کتاب یا خریدن لباس هیجان زده بشم.ولی درکل اگر دوست دارین که دیدگاه خودتون درباره ی عشق رو  با دیگاهی که مولانا و شمس داشتن مقایسه بکنین و یا حداقل بدونین اونا چطور فکر میکردن و یا اینکه بدونین  بیوگرافی مولانا چیه ، توصیه میکنم این کتاب رو بخونین .

از این کتاب که بگذریم ، میرسیم به موضوع کتاب خوندن تو مترو و اون هم در موبایل! با اینکه جای تشکر داره که شهرداری بکمک یه اپلیکیشن اومده این امکان رو ایجاد کرده ما یک ساعتی که تو مترو هستیم رو بجای رفتن توی اینستا یا تلگرام ویا نگاه کردن به اینکه دست فروشا چی میفروشن سرمون توی گوشی باشه و اندکی ! و تنها اندکی! کتاب بخونیم ، باز با این حال مارو از این واقعیت دور نمیکنه که ما چقدر زیاد و خیلی زیاد و بیش از حد زیاد در زمینه کتاب خوندن در اینطور زمان ها ( مانند بودن در مترو یا اتوبوس ) از کشورهای پیشرفته عقب هستیم !  و تازه خیلی خیلی جا هست  برای اینکه توی این زمینه کار بشه و بتونیم بیشتر کتاب بخونیم .

راجع به سرانه مطالعه و … که اصلا چطور تعیین میشه و ملاک هاش چه چیز هایی هستند بعدن یه یادداشت تو سایت میذارم.انقدر اوضاع ما توی کتاب خوندن خرابه که گاهی وقتا من به بعضیا میگم که کتاب غیر درسی میخونم با جملاتی همچون “ما که هیچ درسمونونمیخونیم چه برسه بریم کتاب دیگ بخونیم ” و یا ” حوصله داریا” و یا ” میگیرم میزنمت ” مواجه میشم. حالا فرض بکن به این آدم ها بگیم که بیا تو مترو کتاب بخون.ممکنه با جملات شدید تر از این بالاهایی ها مواجه بشیم که از نظر من عوامل زیادی داره که در این متن نمیگنجه و اگر دوستداشتم بعدا راجبش براتون  مینویسم.

واما یه اتفاق جالب! امروز(این نوشته رو ویرایش کردم ، در واقع این امروز با امروز اول یادداشت تفاوت داره ) وقتی داشتم از پله برقی مترو  بالا میرفتم ناگهان چشمم به پایین پله ها افتاد و یه آقایی رو دیدم که داشت کتاب میخوند.جلد کتابش معلوم نبود بخاطر اینکه روی جلد کتاب یه کاغذ گذاشته بود که روی هرطرفش یه جمله ی باحال نوشته بود! یه خورده جلو رفتم و با خود فکر کردم که خوب میشه از این نوشته ها عکس بگیرم و بزارم توی سایت. منتظر موندم تا این اقا بالا بیاد.وقتی اومد خیلی شیک و مجلسی رفتم زدم به شونش و بش گفتم میشه از این نوشته ی توی دستتون عکس بگیرم ؟ و اونم خیلی مهربانانه پاسخ داد ” بله ، خواهش میکنم ” . بش گفتم که برای سایت میخوامو اونم مخالفتی نکرد و حاصل، عکس زیر شد.

کتاب خوانی در مترو با ملت عشق

دو جمله ی خیلی باحال که منو خوشحال کرد. چقدر لذت بخش میشه که هرروزی که بیرون میرم یکی از این صحنه های زیبارو ببینم.

ازش پرسیدم که این چه کتابیه که دارین میخونین؟ گفتش که این کتابه کم حجمیه و من کتاب 700و800 صفحه ای توی مترو تموم کردم! واقعا دمش گرم . و اسم کتاب رو بم نشون داد.اسم کتابش “راه طولانی خانه ” نوشته ی ” مایکل موربرگو” بود. من این کتابو  هنوز نخوندم  ولی توی لیستم قرار میدم که مطالعش کنم و البته توی مترو. دیگه زیاد مزاحمش نشدم و بش گفتم که از دیدنش “خوشحال ” شدم و ازش خدافظی کردم.

امیدوارم روزی کتاب خوندن جزو عادت های روزانه ی ما باشه و ما با کتاب خوندن در هرشرایطی به روانمون آرامش بدیم و زندگیمونو پر معناتر بکنیم . و از اون مهم تر مثل این آقای محترم کتاب خوندن و البته لبخند زدن رو تبلیغ بکنیم .

3 دیدگاه