خواب

1.یک روز در آینده ای دور وقتی چشم هایمان را باز میکنیم تا پرتوی نوری که از پنجره به کف اتاق میتابد را نگاه کنیم، به گذشته فکر میکنیم، به تصویر هایی که از آن روز ها در ذهن داریم.شاید در آن صبح دل انگیز بوی عطری در مشام بچرخد که یاد آن لحظه ها  بی افتیم.احساس پوچی ، دردی عمیق ،حسرت یا وحشت از دست دادن مهم ترین زندگی: چیزی که نامش را شاید عشق بنامیم، شاید در وجودمان حس شود.لحظه ای فکر کنیم شاید به دوران خوب یا بدی که داشتیم.اما تمام شده است آن روز هایی که می سرودیم و با لمس دست یک دیگر موجی از احساس زیبا قلبمان را نوازش میکرد، و تمام شده است آن نگرانی ها.هیچ چیز مانند گذشته نمیشود،نه من نه تو، نه آن نگاه هایی که بهم میکردیم.این تنها چیزی  است که در آن روز های دور خواهیم دانست.

2.یک روز شاید در لحظه ای به یاد هم بی افتیم،میتواند خریدی ساده باشد یا در لحظه ی مسواک زدن،لحظه ای مکث و عمیقا فکر کنیم..ناگهان وحشت بی خبری وجودمان را به لرزه بی اندازد..هزاران پرسشی که در یک ثانیه از خود می پرسیم..و فکر میکنیم که تنها یک بار 17 یا 22 ساله بودیم..و زندگی تنها یک بار اتفاق می افتد..در ذهنمان مرور میکنیم خاطراتی را که داشتیم و متوجه میشویم بعضی از تصویر ها گم شده اند و شاید ندانیم کدام یک واقعا اتفاق افتاده است..باز هم وجودمان می لرزد..شاید قطره ی اشکی جاری شود و قلبمان تیر بکشد..اما دیگر تمام شده است…دیگر هیچ گاه نمیشود به گذشته بازگشت..

3.تمام میشود سرودن عاشقانه ها..منطق شاید جای احساس را بگیرد و جای تو یا من را فردی دیگر…در آن کوچه های خلوت که قدم میزدیم خانه ها میسازند و رنگ بوی آن کوچه برای همیشه عوض میشود و زمان مانند هیولایی همه ی نشانه هایی که ممکن است شاید و تنها شاید ما را لحظه ای به یاد هم بیاندازد، می بلعد!
 باید زنده بود…تمام این افکار..شک، اطمینان،خشم و اما نفرت نه..حسرت…تا آخرین لحظه ای ک در دنیا هستیم در کنارمان می ماند و پرسشی ترسناک که اگر بهم میرسیدیم چه می شد؟نمیدانم!و این عذابی است ک می ماند.شاید همه چیز ساده باشد،بهترین این بود که به عشق نرسید و شاید هم پیچیده ترین حس عالم همین رسیدن و زندگی عاشقانه!نمیدانم!
یک روز بیدار میشویم… دیگر آن ادم چند سال پیش نیستیم..نت های زمان موسیقی وجودمان را تغییر داده و این نوا همچنان آهنگ دگرگونی را می نوازد… رویاهای قبلی خود را نداریم…فرقی نمیکند در دو نقطه از دورترین نقاط این سیاره باشیم یا همسایه ای دیوار به دیوار…دل هایمان به اندازه ی هستی از هم دور شده و آدمی دیگر شده ایم که  اگر همدیگر را بعد از سال ها لمس کنیم چیزی حس نکنیم غیر از جسم بی روح….دیگر حس نمیکنیم  قرار است قاصدکی بیاید،خبری بیاورد و مارا به شهر عشقی ببرد…دیگر نه زمستان سردی در راه است نه بهاری دلنشین…فصلی است بی روح و بی جان ..نه سفید و نه سیاه..خیالی در کار نیست و خاکستری است رنگ واقعیت…رویاها در خواب هم نمی آیند و این میشود داستان ما…

4.یک روز به خود نگاه میکنیم.می بینیم کار هایی را برای دیگران خیلی راحت انجام میدهیم که زمانی هیچ گاه برای یکدیگر نمی کردیم.می بینیم که برای دیگران از خیلی چیز ها میگذریم اما روزگاری هیچ گاه این کار را برای هم نمی کردیم.میبینیم که حالا چقدر زندگی را راحت گرفته ایم ولی زمانی بخود و زندگی سخت می گرفتیم.افسوس میخوریم که دیگر زمان به عقب باز نمی گردد و تجربه های آن روز های دور را دیگر نمیتوان در گذشته انجام داد.باورمان نمی شود و از خود می پرسیم من همان هستم ؟ من  همانی هستم که میگفتم نمیشود! شاید هم مجبور شده ایم و زندگی ما را در مسیری قرار دهد که روزی حاضر بودیم بمیریم اما پا در آن مسیر نگذاریم.روزی یادمان می آید چقدر مغرور بودیم..اما آن روز ها نمیدانستیم که آینده چه خواهد شد..نمیدانستیم که ممکن است بخواهیم کل زندگی را بدهیم تا تصمیمی را در گذشته عوض کنیم..آن لحظه ها به خود فکر میکنیم..به این که کی هستیم .. و چرا اینگونه شد….و می پرسیم از خود که میشود همان حس را داشت ؟ ..جوابی که نمیدانیم…

5.

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد