استخر

بهجت آباد است و شب نیمه است ومن چشم انتظار

انتظاری آخرین کز آخرین دیدار یار

قدرتی پا در میان آورده پر خوف و خطر

سرنوشت مبهمی ما هر دو را در انتظار

گر بیاید بهر تودیع و وداع آخری است

ورنه بگذشته است کار از کار بخت نابکار

اشگریزانند و با من هم خداحافظ کنان

بهجت آباد و لب استخر و این زیر چنار

هیکلی در جنب و جوشم ٬ روی پایی بند نه

آهنم گو آب گشت و زیبقی شد بیقرار

توده های ظلمت شب ٬ روی هم انباشته

سوزن سرما ٬ سر و صورت گزد چون نیش خار

من سگ هارم گزیده ٬ سردیم احساس نیست

دوزخی غار هجرانم که اقلیمی است حار

موج استخر از سیاهی گو سیاهی آهنین

در هجوم است و شبیخون با من این فوج سوار

جزخدا و اختر و من ٬ چشم کس بیدار نیست

چشم اختر نیز هم سنگین خواب است و خمار

گه بنالد مرغکی یعنی که بیدارم ولی

در زمان خسبد به لالای نوای جویبار

هیکل نحس درختان سد راه هر امید

کاجها گویی عبوسانند و برج زهرمار

روح شبگردم ٬ جهان در می نوردد ٬ کو ٬ کجا ؟

راه بیرون جستن از این خیره غار تنگ و تار

التماس چشم و گوشم ٬ از زمین و آسمان

یک شبح یا یک صدایپایی از آن گلعذار

گوش با اصواتم آمیزد ٬ بسان ضبط صوت

چشم ٬ در اشباحم آویزد ٬ بسان گوشوار

یک دوبار از ره ٬ سیاهی آمد و بگذشت و رفت

غیر نومیدی نبودش با دل امیدوار

آتشی در خرمن هستی من افتاده بود

تا برآرد روزگار از روزگار من دمار

اهتزاز برگها بود و نوای ساز دل

از عزاداران عشق و سوگواران بهار

من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ

یا کسی کو خود زده ناگه به آبی ٬ بی گدار

صبح دیروزم گشوده ٬ پا به دژبانی ز بند

صبح فردا نیز باید بندم از این شهر ٬ بار

بایدم بیرون شد از این شهر و یکجا دست شست

از همه چیز جهان ٬ چونان که از یار و دیار

چند ٬ هم بیش تا پایان تحصیلات تست

حاصل یک عمر ٬ کشت و کار ٬ می وزد به بار

از همه جانسوزتر فکر پدر و مادر که هست

چشمشان در راه و روز و شب کنند از خود شمار

وه ٬ چه تاریخی ترین شب می گذارد ٬ عمر من

تا که طوفانی ترین یادی بماند یادگار

تیره طوفانی که گر بر کوهساران بگذرد

باز نگذارد به جز خاکستری از کوهسار

در پناه شب ٬ امید آخرین دیدار هست

پایدار ای صبح و ما را در پناه شب گذار

ای سحر امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار

کوکب صبحی گرفتم سازگار و سر به زیر

چون کنم با کوکب بختی چنین ناسازگار

غرقه ی غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار

داشت بر سر می زد از جوش و جنونم موج خون

سر به سوی آسمان شد ناگهم بی اختیار

کای به میعاد کتاب خود به مضطرین مجیب

بیش از این است انتظار اضطراب و اضطرار؟

ناگهم اغمایی و سیری و رویایی شگفت

واشدم چشم و ستون صبر دیدم استوار

گویی از دنیای دیگر گفته بودندم به گوش

شرط برد عاقبت را باخت باید این قمار

گر طوع داری حیات جاودانی سربلند

چند روز خاکیان گو سر به زیر و خاکسار

آخرین بانگ خروس از طرف باغی شد بلند

در جگر گاهم خلنده خنجری بود آبدار

فرصت یک بار دیدن نیز با این دست باخت

طالعم این پاکباز بدقمار بدبیار

آسمان دیدار آخر نیز کرد از من دریغ

تا کند سوز و گدازم سکه یی کامل عیار

صبح با چشمی دریده گفت دیگر جیم شو

کز الف اینجا به گوش آویزه سازد چوب دار

نیشخند صبح بی انصاف ٬ گویی صاعقه است

آخرین امیدم از وی ٬ خرمنی شد تار و مار

خود به محراب شفق در سجده دیدم غرق خون

مقتدی با پیشوا و خرمن هستی ٬ نثار

سر فکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

ورد آهم دمبدم: ” ای روزگار ٬ ای روزگار”

زی کمال الملک هم رفتم که شاید او کند

رخصت برگشت را فکری به حال این فکار

لیکن او را با دلی بشکسته تردیدم که گفت

کل طبیب ار بود باری سر نبودش پنبه زار

کم کم آن عشق مجازم چون جنین شد بار دل

روح ٬ از آن یک چند چون آبستنانم در ویار

تا که عشقی آسمانی زاد از آن دل چون مسیح

کز دم روح القدس می داشتندش باردار

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند

هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد